الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
134
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى)
به هر چه نيك و بدت مىدهند شاكر باش * كه با صلاح بزرگان خطاست فكر صلاح آينه كن قلب را بصيقل كردار * تا شود از حق در او تجلّى ديدار كى شود از سنگ تيره شمس پديدار * تا دل عاشق نگشت آينه يار بىلذّت بندگى كجا زندگى است * گر زندگى است لذّت بندگى است رنج است خيال گنج كاين دولت ملك * جمعى است كه آخرش پراكندگى است تا دل ندهى به دوست جانت ندهند * تا جان ندهى بقا نشانت ندهند تا نشكنى از يقين طلسمات گمان * آن گنج يقين را بگمانت ندهند گر عاشق دلدارى با غير چه دل دارى * كان دل كه در او غير است دلدار نمىگنجد از بخل و حسد بگذر در ما و تويى منگر * با مسألهى توحيد اين چار نمىگنجد عالم ظهور جلوه يار است و جاهلان * در جستجوى يار به عالم دويدهاند هر نقش را به چشم حقيقت چو بنگرى * بينى كه بامداد حقيقت كشيدهاند قومى كه گفتهاند حقيقت نديدنى است * در حيرتم كه غير حقيقت چه ديدهاند عاشق آن است كه معشوق اگر تيغ زند * رو به شمشير بلا بىغم و تشويش آيد مصلحت را به خدا بازگذار اى عاقل ! * كه بلا گرد سر مصلحت انديش آيد جز كوه وجود سدّ ره نيست * ناچار ز ره ببايدش كند بگذر ز خودى كه هر چه بينى * بينى همه جلوهى خداوند كسى را دردمند عشق خوانند * كه بيند درد خود را عين درمان كمال آدمى جز نيستى نيست * كه جز اين هر كمالى راست نقصان كسى را وصل جانان شد ميسّر * كه مفهومش يكى شد وصل و هجران خيال قرب و حرمان از وجودست * عدم را نيست فكر قرب و حرمان با دست نيستى كن خرق حجاب هستى * تا بر تو كشف گردد سرّ خداپرستى از كعبه حقيقت هرگز نشان نيابد * آن را كه سدّ راهست كوه بلند هستى